#پانتومیم_پارت_183

چه الان چه اخر شب خودش رو میکشت!
پوریا ام ناباور نگاهم کرد.
چند بار پلک زدم و نامطمئن آروم گفتم:
-من لباس عروس می پوشم...من میرم خونه امیر...بهش دورغ میگم فعلا آمادگی رابطه ندارم تا نزدیکم نشه...تا اون موقع شما فرار کنید،
همه فکر می کنن من فرار کردم چون ازمم بعید نیست.
هر حرفی که میزدم دستام بیشتر
می لرزید و هر دروغی که قرار بود بگم بغض میشد و میچسبید به گلوم.
تیغ از دست آرام افتاد و ادامه جمله من رو گفت:
-بعدش...؟
با چونه لرزون عقب رفتم و آروم گفتم:
-وانمود می کنم که از زندگی باهاش خسته شدم و مدام دعوا راه می ندازم تا خودش بخواد طلاق بگیره روز طلاق خبر میدم از خارج برگردی تو ازش جدا بشی و چون مطلقه محسوب میشی مامان شون کم تر سخت گیری میکنن تو ازدواجت با پوریا منم بعدش به عنوان آیلین برمیگردم و ممکنه مامان بابا قبولم نکنن ولی آخرش راهی ندارن!
پوریا ناباور گفت:
-یعنی الان می خوای تا چند ماه نقش آرام رو بازی کنی؟
به تیغی که روی زمین افتاده بود زل زدم:
-آره
حرفای مهراد تو گوشم زنگ می خورد...
امشب به بابا میگفت باهام رابطه داشته و اگر بابا فکر کنه از ایران رفتم یا فرار کردم نمیتونه بلایی سرم بیاره یا مجبورم کنه با مهراد ازدواج کنم...این موضوع برای منم خوبه!
آیلین بغض کرده گفت:
-اما...
داد زدم:
-دربیار لباس عروست رو

نیایش بهت زده تمام مدت نگاهمون میکرد برگشتم سمتش و گفتم:
-باید بین خودمون بمونه.
ناباور نشست رو صندلی و گفت:
-امیر اگر بفهمه سه تاتون و تیکه پاره میکنه.
بعد چند لحظه با وحشت گفت:
-اگه منم بدونم و بهش نگم منم تیکه پاره میکنه!
اخم کرده به سمتش رفتم و دستاش و گرفتم و گفتم:
-نمی فهمه...

romangram.com | @romangram_com