#پانتومیم_پارت_156

یه عشق بامزه و مرموز و عجیب اما آرام...
فقط دنبال پوریا بود و از وقتی فهمیده بود پوریا میخواد برگرده و خبر نداره ارام ازدواج کرده داره دیوونه ترم میشه!
دستم که بوسیده شد از فکر و خیال بیرون اومدم و برگشتم و مهراد تو تاریکی بهم زل زده و دستم تو دستش بود گیج به اطراف زل زدم.
-عه رسیدیم!
ریز خندید و موهام رو نوازش کرد و گفت:
-بله خانوم کوچولو رسیدیم
لبخند زدم و اونم لبخند زد و گفت:
-برا عروسی خواهرت خرید دارید؟
کلافه گفتم:
-هوف این امیر انگار شیش ماهه به دنیا اومده
می خواد زود برن سر خونه زندگیشون
بابام وام گرفته،امیرم وام‌گرفته به علاوه یه عموی انگار پولدار داره که باهاشون مشکل دارن ولی به امیر خیلی وسایل خونه توپ و گرونی داده و گفته کم کم پس بده اینم باعث شده عجلشون بیشتر شه خونشون تا دو هفته دیگه تکمیله فقط من و مامانم این وسط داریم تیکه پاره میشیم.
مهراد خندید و گفت:
-چون سلیقه ات خوبه؟
با حرص گفتم:
-آرام که کلا جم نمی خوره از خونه میگه خودتون بریم وسیله هارو بخرید من و مامانم و مامان امیر میریم خرید باورت میشه همه چیز افتاده گردن من وای دیگه...
نفهمیدم چی شد،لبش که رو لبم نشست خفه شدم و حرف تو دهنم‌ موند و نفسم‌گرفت
بازم مثل کره ای ها! فقط لبش مماس لبم شد و قبل این که پیش بره از شوک زیاد هولش دادم و نفس عمیق کشیدم.
اخم کرده گفت:
-اذیتت کردم؟
بین نفسام‌گفتم:
-نه اما...چیزه...یهویی بود نفسم‌گرفت
لبخند زد و خیره نگاهم کرد.
لبخند زدم و در ماشین رو باز کردم و کمربندم رو باز کردم و فوری پیاده شدم.
خم شدم سمت شیشه و گفتم:
-فردا می بینمت
متفکر سر تکون داد و هول شده دست تکون دادم و دوییدم سمت خونه،دستم رو،رو قلبم گذاشتم
-چه قدر تند میزد!
در خونه رو با کلید باز کردم و مامان اخم کرده جلوی در بود.
متعجب نگاهش کردم که گفت:

romangram.com | @romangram_com