#پانتومیم_پارت_155

پشتش رو کرد و به سمت من اومد
آرام خیره به پشمک دستش زبونش رو رو لبش کشید و چند بار نفس عمیق کشید انگار می خواست خودرش رو کنترل کنه!
پشمک رو به یارو پس داد و بدون گرفتن پولش رفت و نشست روی نیمکت
به آرام چشم غره رفتم و شونه ای بالا انداخت...
دست خودش نبود،امیر رو دوست نداشت
مهراد با لبخند گفت:
-شرمنده ولی فکر کنم برای عروسیتون نباشم
این رو، روبه امیر و آرام گفت و من به جای امیر که مثل مرده ها نگاه می کرد و آرام که سرش تا سینش خم بود گفتم:
-چرا نیستی؟
مهراد با لبخند گفت:
-یه مشکلی واسه شرکت بابام تو شمال پیش اومده، یه سر باید برم اون جا یک هفته ای بر می گردم ولی برای عروسیشون نیستم
آرام تنها آروم‌ گفت:
-چه بد!
امیردر سکوت به آرام زل زده بود و من شروع کردم به خوردن پشمکم
مهراد به خوردنم خندید و منم خندیدم و یک تیکه از پشمک رو کندم و گرفتم سمت لباش و با چشمای براقش بهم زل زد و با لبخند دهنش رو باز کرد و پشمک رو خورد و خندیدم و اونم خندید..
سر برگردوندم و دیدم آرام با حسرت و امیر با همون نگاه بی حس و خالیش نگاهمون میکنه
لپم رو باد کردم...ای بابا!

شام نخورده از پارک برگشتیم و آرام‌ پشت موتور امیر نشست و امیر کلاه کاسکتش رو، روی سرش گذاشت.
مهراد براشون بوق زد و من کمربندم رو بستم و ماشین که راه افتاد نگاهم هم چنان خیره ارام بود که دستاش رو بند صندلی کرده و از کمر امیر نگرفته بود...هوف آرام!
امیر جذاب بود،فوق العاده جذاب! با وجود پول نداشتنش باوجود پورشه سوار نشدنش با وجود این که بوی ادکلن لاکچری نمی داد و لباسای مارک تنش نبود
جذاب بود!
حالا تصورش و بکن اگر پولدار بود چی میشد!
حتی نگاهش...مخصوصا صداش و نیشخنداش
گاهی مهربون بود نه با من و بقیه فقط ارام!
مدام بهش زنگ میزد،حواسش بهش بود
بهش گل میداد...شبا شاید ساعتای دو و سه تک زنگ میزد و می دیدی زیر پنجره اتاقمون تکیه زده به موتورش ایستاده
و آرامِ دوست داشتنی احمق قدرش رو
نمی دونست!
میتونستن یه عشق رمانی رو تجربه کنن

romangram.com | @romangram_com