#پناه_زندگی_پارت_546

از پریسا هم خدافظی کردم پیمان رو سفت بغل کردم هر چقدر هم که بزرگ بشه بازم برادر کوچیک ترمه

-پیمانم خیلی دلم برات تنگ میشه

اونم بغض کرده بود گفت:منم ولی بیشتر برای پناه

-دیگه این دم رفتن حرص منو در نیار

-دست خودم نیست که اونو بیشتر دوست دارم

-بروبابا

ازهمه خدافظی کردم وسوار ماشین شدم

پیمان

دوهفته ای میشه که از رفتن مهتاب میگذره..هممون دلتنگشیم ،مهتاب هم دلتنگ اما از دست فرخنده خانم راحته ،حتی بهشون نگفتن که دارن میرن ووقتی فهمید نزدیک بود سکته کنه.احساس میکنم پشیمون وتوی این مدت حسابی پیر شده ...اما دل علی رو بد شکونده امکان نداره علی اونا رو ببخشه ..منم بودم نمیبخشیدم...

غزل یه هفته ای هست با پدرش دعوا داره وازش میخواد که اجازه بده بریم خواستگاری ،یه جورایی دیگه راضی شده وغزل بهم گفته که زنگ بزنم خونشون واجازه بگیریم که بیام

مامان با همون ابهت همیشگیش گوشی رو برداشت وبا مادر غزل صحبت کرد وقرار گذاشت که دوروزه دیگه بریم خواستگاری

خیلی استرس دارم ،میترسم پدرش قبول نکنه اما وقتی با غزل صحبت میکنم میگه نگران نباش حل ؟نمیدونم واقعا حله یا برای دلخوشی من میگه

.......................

romangram.com | @romangram_com