#پناه_زندگی_پارت_545


خندیدم وگوشی رو گذاشتم باورم نمیشه یعنی دارم به آرامش میرسم یعنی از فرخنده خانم ونیش وکنایه هاش راحت میشم یعنی زندگیم رنگ آرامش رو میبینه

……………………….

آخرین وسایل رو که کارگرها گذاشتن پشت ماشین اومدم بالا تا در آپارتمان رو قفل کنم..کمی بغض گلوم رو گرفته بود توی این خونه خاطرات خوب وشیرین زیادی داشتم .شاهد عشق بازی هام با علی بودم اما می ارزید به آرامشی که به زندگیم میداد می ارزید ..علی اومد وگفت:قفل کردی خانمم؟

سریع قفل وچرخوندم وگفتم :آره

-بغض کردی ؟

چشمهام تار شد وگفتم :دلم برای اینجا خیلی تنگ میشه

پیشونیم و بوسید وگفت:ما سه نفر فقط باید بهم دل ببندیم چون خیلی سخت میشه ازهم جدامون کرد بقیه چیزها خیلی زود از دست میرن

-آره من تو وپناه رو دارم پس به همه چی می ارزه

مامان وپریسا از صبح داشتن گریه میکردن میگفتن طاقت دوری پناه رو نداریم..هربار هم علی بهشون قسم میداد که هر چند وقت یه بار منو میاره تهران...قرار بود بریم اصفهان ،یکی از استادهای علی شرکتی رو اونجا بهش معرفی کرده بود که از نظر درآمدهم فوق العاده زیاد بود خونه هم خودشون بهمون میدادن...اما من دوست داشتم بعد مدتی بریم خونه ای که خودم انتخابش کردم...

علی هم تصمیم داشت بعد از این که کمی دستش راه افتاد وتونست پولی جور کنه ..خودش شرکت بزنه به هرحال مزه ریس شدن زیر دندونهاش رفته بود

مامان اصرار داشت باهام بیاد اصفهان و کمک حالم باشه اما خودم دوست نداشتم اینجوری خیلی دلتنگ میشدم .برای بارهزارم بوسش کردم وسفت بغلش کردم تا تونستم توی بغلش گریه کردم ،ازش جدا شدم وگفتم:مامان برای خوشبختیم دعا کن ،دعا کن به آرامش برسم

-برو مادر خدا پشت وپناهت


romangram.com | @romangram_com