#پناه_زندگی_پارت_541


خلاصه این که محرم هم شدیم ..بیرون میرفتیم با هم بودیم برام جالب بود پر از هیجان بود کم کم داشت ازش خوشم میومد وتو از یادم میرفتی ..عذاب وجدانم دیگه برام کم رنگ تر شد...عاشقش نبودم چون دختر چهارده ساله نبودم اما میدونستم که باهاش خوشبخت میشم ...

اما ....

کنجکاو نگاهش کردم وگفتم:اما چی ؟

-اما پسر سالمی نبود ....هر چند وقت یکبار مهمونی میرفت یه روز هم منو باخودش برد.. محیط خیلی بدی بود افتضاح بد ...آوش خیلی میخورد انگار برای همه عادی بود ..مست میکرد و بازن های دوستاش میگفت ومیخندید ..من میموندم اون وسط با یه عالمه آدم های مست هیز..براش مهم نبود زنش کجاست با کیه....اون موقع ها خیلی خودم رو تنها فرض میکردم بدون تکیه گاه بدون هیچ پشت وپناهی ...وقتی هم که از حالت مستی در میومد انگار جنون میگرفت میفتاد به جونمو کتکم میزد که آره وقتی من حال نداشتم تو با یه نفر دیگه بودی ...بابا هم که دید اینجوریه صیغه رو باطل کرد ...

باورم نمیشد اما اصلا دلم براش نمیسوخت ...اگه یه ذره صبر میکرد حتما میتونستیم رضایت پدرش رو بگیریم اما خب خودش نخواست

گفتم:متاسفم فکر نمیکردم اشتباهی که کردی تاوان به این سنگینی داشته باشه

-حرفهات وزدی میتونی بری

-پیمان

منتظر نگاهش کردم سرش رو انداخت پایین وگفت:ما میتونیم دوباره باهم باشیم ..بابا دیگه هیچ مخالفتی نداره ..

-من الان کسیو توی قلبم دارم که می ارزه به صدتا تو ..به کسی که توی این مدت به پاکیش قسم خوردم ..کسی که میدونم پای همه ی چی من مونده...کسی که تازه به دنیا رسیده نیست ..مال ومنال پسر دیگه کورش نمیکنه ...

یهو یادم افتاد غزل وتنها گذاشتم واومدم ..وای الان پیش خودش چه فکری میکنه ...سریع شمارش رو گرفتم خاموش بود ...بدبختی بیشتر از این نمیشد

چند روز بود از غزل خبر نداشتم..آب شده بود رفته بود زمین..فقط هم میتونستم برم پیش ایلیا اما اون هم هیچ چیزی بهم نمیگفت .بعد از کلی اصرار فقط بهم گفت:اشتباه کردی


romangram.com | @romangram_com