#پناه_زندگی_پارت_540
-تو به خاطر من سیلی خوردی
-ممکن پدرت به خاطر منم بهت سیلی بزنه ..بیا بریم بیرون حالا ..اینجا زشته
اومدیم بیرون و روی نیمکت نشستیم ..غزل گفت:پیمان من میترسم ...چرا اینجوری شده ..نکنه از هم جدامون کنن
با این حرفش دلم ریخت اما ترجیح دادم فعلا به غزل دلداری بدم...-من تو تا آخرش باهمیمم هیچکس هم نمیتونه من وتو رو ازهم جدا کنه
داشتم نگاهش میکردم اما اون زوم بود به یه جای دور ..رد نگاهش رو دنبال کردم ...این اینجا چیکار میکرد برای چی اومده بود اینجا...فکر نمیکردم یه روز از دیدنش این همه عصبی بشم
با اعصبانیت از جام پام شدم ورفتم طرفش ...باید حرفهایی که توی این مدت توی قلبم مونده بود وعقده شده بود رو میگفتم ..
با دیدنم لبخند کم جونی زد وگفت:سلام
حتی لیاقت نداشت که جواب سلامش رو بدم ...وقتی دید هیچی نمیگم گفت:میشه با هم صحبت کنیم ؟
-صحبت ؟من وتو حرفی با هم نداریم
-خواهش میکنم پیمان میخوام برات همه چی وتوضیح بدم
-هه توضیح فکر نمیکنی یه ذره دیره
عینکش رو از صورتش برداشت ونگاهم روی کبودی چشمهاش خیره موند..چه بلایی سرش اومده بود..بدجور کنجکاو بودم که بدونم چی شده
یه پارک همین نزدیکی ها بود رفتیم اونجا...نشست روی نیمکت وگفت:وقتی آوش اومد خواستگاریم بابا بدون چون وچرا قبول کرد بدون تحقیق ..قبول کرد چون میخواست فکر تو رو از سر من بندازه ...با همدیگه همدست شده بودند که منو بدن به آوش اما من قبول نمیکردم یه جورایی یه حس بدی بهش داشتم ...اما خب شانس با مامانینا بود ومن هرکاری میکردم به نفع آوش تموم میشد ..باکارهاش دل همه رو برده بود حتی مامان که قبل ها دودل بود سفت وسخت گیر داده بود که بهتر از آوش برام نیست...به اصرار اون ها چند جلسه ای باهاش رفتم بیرون ..با هم صحبت کردیم ..کارهاش برای هر دختری شیرین بود اما نه برای منی که یه عشقی توی قلبم داشتم...
romangram.com | @romangram_com