#پناه_زندگی_پارت_517
-خوبه
راه افتادم ..احساس میکردم حالت هاش یه جورایه .انگار میخواد یه چیزی بگه اما نمیگه ..یه استرسی توی نگاهش وحالت هاش بود ...جلوی رستوران پیاده شدیم وبا هم راه افتادیم داخل...بچه ها روی تخت همیشگی نشسته بودند...براشون دست تکون دادم ورفتم پیششون
احساس میکردم پیمان کمی معذبه...روبه پیمان گفتم:دوستام..با دست نشون دادم...رزا،مریم،مهتا، با دست سمت آقایون رو نشون دادم وگفتم:مهدی ،صادق،رضا دوست هاس بچه ها هستند ...ایشون هم پیمان دوست من
پیمان با آقایون دست داد ونشست روی تخت..خیلی زود با هم جور شدند وصحبت میکردند..اینقدر استرس داشتم که یادم رفته بود برم دستشویی ..به بچه ها چشمکی زدم وگفتم:من الان میام
از تخت که اومدم پایین پیمان گفت:غزل
برگشتم وگفتم:بله
-صبر کن کارت دارم
اونم ازتخت اومد پایین وگفت:بیا کارت دارم
دنبالش راه افتادم..از رستوران اومدیم بیرون گفتم:چیزی شده ؟
-میخوام باهات صحبت کنم اما نمیدونم اینجا توی خیابون جا خوبی باشه یا نه
-درمورد چی ؟
-میگم حالا
romangram.com | @romangram_com