#پناه_زندگی_پارت_497


به به کار همیشگی من شروع شد ...چند دقیقه بعد پریسا وامیر هم اومدند ..بغلش کردم وگفتم:خیلی بیشعوری ؟

-چرا؟

-یه خبر ازم نگیری ها ...

-تو خودت چرا نمیگیری ؟

-نمیدونم

پریسا رو کشیدم کنار وگفتم:پری پیمان مشکوک میزنه فکر کنم میخواد زن بگیره

-زن بگیره ؟کیو؟

-نمیدونم به تو حرفی نزده؟نمیدونی کیه ؟

-نه ولی خیلی دوست دارم بدونم

-امروز باید بدونیم موضوع چیه ؟

-آره موافقم

هندونه رو بردیم حیات ونشستیم ...علی نگاهی بهم کرد که یعنی برم پیش اون بشینم .از جام بلند شدم کنارش نشستم پیمان نگاه چندش آوری کرد وگفت:اه اه بدم میاد از این سوسول بازی ها


romangram.com | @romangram_com