#پناه_زندگی_پارت_493


-میدونستم برای همین گفتم خودم بهت خبر بدم

-مگه کیا میدونن؟

-قبلا به مامان و پریسا گفته بودم اما تو مسافرت بودی

-اوف اونم چه مسافرتی

-باز فرخنده خانم؟

-آره .

-خیلی خب حرص نخور خاله جون فردا شب میبینمت سلام برسون خدافظ

-شما هم سلام برسون خدافظ

تلفن و که قطع کردم در باز شد وعلی اومد داخل ..نگاهی به دستش کردم یه دست گل خوشگل رز بود ..نامرد میدونست رز ببینم از خود بیخود میشم ..علی نگاهی بهم کرد وگفت:کی بود

-خاله ...

اومد نزدیکم ودست گل وگرفت طرفم..لبخندی زدم ودست گل وازش گرفتم بوش کردم بوی فوق العاده ای داشت ...

-آشتی هستیم دیگه


romangram.com | @romangram_com