#پناه_زندگی_پارت_492
-به هرحال من دیگه هیجا نمیام
-باشه خانمم تو آروم باش آرامش تو از همه چی مهمتره.دیگه هیجا نمیریم
به خونه که رسیدیم از خستگی بدنم کوفته شده بود پناه رو روی تختش گذاشتم وافتادم روی مبل ..علی هم خسته شده بود اما نمیدونم چی شد که گفت میرم بیرون و کاردارم ..منم حرفی نزدم هرجا که فرخنده خانم نباشه علی آزاده که بره ...رفتم حموم ویه دوش آب گرم گرفتم وای احساس کردم همه خستگی هام از تنم در رفتند ...یه تاب بندی مشکی پوشیدم با یه شلوارک مشکی جلوی موهامو گیره زدم وبقیه اش رو باز گذاشتم تا خودشون خشک شن...رفتم آشپزخونه برای خودم یه قهوه درست کنم .تلفن که زنگ خورد بیخیال شدم واومدم تا جواب بدم...شماره موبایل خاله بود با ذوق برداشتم وگفتم:جووون خاله خودم چطوره؟
-قربونت سلامت کو؟
-سلام خوبی ؟فاطمه ،عمو حسن خوبه ؟
-هممون خوبیم تو چطور ی؟علی پناه
-اون ها هم خوبن سلام میرسونن..چه خبر
-راستش حسن یه چند روزی مرخصی گرفته تصمیم داریم بیایم اون ورا
-جدی میگی خاله ؟
-آره
-وای خاله خیلی خوشحالم کردی .کی میاین حالا
-احتمالا فردا شب
-قربونت برم خاله بهترین خبری بود که میتونستی بهم بدی
romangram.com | @romangram_com