#پناه_زندگی_پارت_488
-حواسم نبود
-ببخشید راه دیگه ای نداشتم که خبرت کنم بچه ات مریض داره تو تب میسوزه من هیچ جا رو بلد نیستم میترسم بیا
-چی داری میگی
-برو بابا تو چی میفهمی من چی میگم
قطره اشکی رو که مزاحم بود پایین اومد..حس این که ممکن بود پناه رو از دست بدم باعث میشد گریه ام بگیره ..به علی نگاه کردم سرش پایین بود ودست های کوچیک پناه هم توی دست هاش ...وقت دارو های پناه بود بلند شدم ودارو هاش وآوردم وبا قطره چکان دادم بهش ...علی نگاهی به چشمهای خسته ام کرد وگفت:تو بخواب من مواظبش هستم
پوزخندی زدم وبه حرفش اعتماد نکردم ...شاید تقصیر علی نبود شاید همه این کارها گردن فرخنده خانم بود اما من دلم میخواست سر یه نفر خالی کنم ..من با فرخنده خانم کاری نداشتم من شوهرم و میخواستم
اینقدر به پناه نگاه کردم که خوابم برد ..صبح با صدای اذانی که از مسجد محل بلند میشد بیدار شدم ..نگاهی به علی کردم که همونجور که دست پناه توی دستش نشسته خوابش برده ..پتو مسافرتی رو برداشتم وکشیدم روش ..تب پناه پایین اومده بود ...داروهاشو دادم ونمازم وخوندم ...دلم میخواست برگردم تهران اینجا دیگه بهم خوش نمیگذشت بااین که فقط دو روز از مامانم دور بودم اما بدجور دلم هواش و کرده بود ومیخواستم هرجور که شده خودم برسونم تهران...مشغول جمع کردن وسایل هایی شدم که تازه چیده بودمشون ..
علی کش وقوسی به خودش داد وبلند شد با دیدن من گفت:صبح بخیر
سرد گفتم:صبح بخیر
-چیکار میکنی
-میبینی که وسایلم رو جمع میکنم
-برای چی
-برمیگردیم تهران؟
romangram.com | @romangram_com