#پناه_زندگی_پارت_487


-شمارش رو میشه بهم بدین

شماره رو ازش گرفتم وزنگ زدم یه چهل دقیقه ای شد تا آژانس اومد ...وجلوی بیمارستان پیاده ام کرد سریع برای دکتر کودک وقت گرفتم ومنتظر شدم ..همیشه توی اینجور موقع ها علی یا مامانم بود وکمکم میکرد اما الان واقعا از ته دلم ترس رو احساس میکردم تب بالای پناه باعث میشد ترسم بیشتر بشه وفکر کنم که بچمو دارم از دست میدم ..نوبتم که رسید..پناه رو بردم داخل ..کمی معاینه اش کرد وبراش شربت نوشت اما یه آمپول داشت ..وای خدایا هیچی بدتر از این نبود من خودم طاقت نداشتم ببینم به پناه سوزن میزنن اما الان باید خودم پناه رو نگه میداشتم تا این کار و انجام بده...وقتی جیغ پناه رفت بالا منم ناخودآگاه یه قطره اشک ریختم..

-وای تو چرا گریه میکنی عزیزم ؟

-ببخشید من یه ذره نازک نارنجی ام

-بیا تموم شد

پناه رو با تموم وجودم گرفتم بغلم وگفتم:خیلی ممنون

-اگه تا شب تبش پایین نیومد حتما دوباره بیار

-باشه باشه

به ساعت نگاه کردم تقریبا نه بود ..یه ذره میترسیدم توی شهر غریب با یه بچه شوهرمم که معلوم نیست کجاست ...

توی حیات بیمارستان آژانس بود .سوار شدم وآدرس ویلا رو دادم..وسط های راه علی زنگ زد یه ذره دیر یاد من وبچه اش افتاده بود ...اون موقعی که من وپناه رو تنها گذاشت وبا فرخنده خانم رفت باید فکر ما میبود...فرخنده خانم اجبارش کنه بگه بیا اون باید میرفت؟نه نمیدونم شاید هم حق با علی باشه اما الان اینقدر حالم بده که فقط حق رو به خودم میدم...پیامک های علی دستم میرسید که نشون گر این بود که نگران شده اما برام اهمیتی نداشت ...شاید اینجوری یه ذره دل من خنک میشد ...علی جلوی ویلا واستاده بود با دیدن من اومد جلو وگفت:معلوم هست کجایی ؟

حوصله حرف زدن نداشتم برای همین بدون حرف از کنارش گذشتم بدون این که سلامی به اون قوم بدم رفتم داخل اتاقی که بهمون داده بودند ...روی تخت نشستم ولباس های پناه رو عوض کردم ..جای سوزنش قرمز شده بود خم شدم و بوسش کردم..علی اومد داخل وکنار تخت نشست وگفت:کجا بودی ؟نباید یه خبر ازم میگرفتی

-به گوشیت نگاه کردی ؟صدبار زنگ زدم جواب ندادی


romangram.com | @romangram_com