#پناه_زندگی_پارت_479


-غزل جان از مهمونت پذیرایی کن

غزل لبخندی زد وگفت:باهام بیا

روی صندلی نشستیم ...شربتی رو که بهم تعارف کرده بودن رو برداشتم

چند تا از دخترها اومدن طرفمون غزل بهشون لبخندی زد ...نشستند کنارمون غزل گفت:ملینا دخترخاله ام ...ژاله ،لینا وایشون هم مستانه دختر دایی های من هستند

غزل دستش رو سمت من دراز کرد وگفت:مهندس پیمان یکی از همکاران من هستند

گفتم:خوشوقتم

دوباره تنها شدیم ...انگار میومدن فضولیشون رو ارضا میکردند ومیرفتند

گفتم:احساس میکنم بودن من در کنار تو باعث میشه تعجب کنند

-درسته

-چرا؟

-چون من توی مهمون ها با هیچ پسری نمیگردم البته به جز ایلیا

-و دلیل این کارت چیه ؟


romangram.com | @romangram_com