#پناه_زندگی_پارت_478

با بقیه هم سلام واحوال پرسی کرد وگفت که از خودشون پذیرایی کنند...خواستم با بچه های شرکت برم که گفت :پیمان

ناخودآگاه گفتم:جانم

لبخندی زد وگفت:تو کجا داری میری ؟تو مهمون مخصوص منی بیا به بقیه نشونت بدم

خندیدم وکنارش راه افتادم...یکی از پسرها با دیدن من اومد نزدیک ویه نگاه بد به من کرد وگفت:غزل جان معرفی نمیکنی

-نه

-چرا؟

-چون دلیل نمیبینم

-یعنی چی غزل

غزل بدون این که محل بده گفت:پیمان جان از این ور

رفتیم اون سمتی که غزل گفته بود ...پدرش با دیدن من اومد وگفت:مهندس شجاع ما حالتون چطوره؟

-خیلی ممنون

-خیلی خوش آمدید

-لطف دارین

romangram.com | @romangram_com