#پناه_زندگی_پارت_461
-میدونم
قرارمون توی میدون بود .ماشین رو کنار زدیم وپیاده شدیم بعد از سلام واحوال پرسی .حدیث گفت که با ماشین ما میاد...از پیشنهادش خوشحال شدم چون میخواستم تنهاست براش بتازونم...
-زندایی ؟
پایین ونگاه کردم پسر مریم بود امیر محمد...پسر تپل وبا نمکی بود خم شدم وگفتم:جانم
-میشه من باشما بیام میخوام پیش پناه باشم
-پناه ودوست داری ؟
-آره خیلی خوشگل وسفید
-الهی عزیزم باشه بیا ..برو توی ماشین پناه تو ماشین
بعد از مدتی هممون سوار ماشین شدیم وراه افتادیم ..تقریبا نیم ساعت بود که توی راه بودیم.
از داخل سبد میوه ها رودرآوردم وپوست کندم...تکه سیبی رو گرفتم طرف علی
علی خنده ای بهم کرد وگفت:الهی قربونت برم من خانمی دست گلت درد نکنه
خوشم میومد از علی کارش رو خیلی خوب بلد بود .یه بشقاب میوه هم دادم عقب ...
romangram.com | @romangram_com