#پناه_زندگی_پارت_455
پناه یه صدایی از خودش در میاورد که به غیر از خودش هیچکس متوجه نمیشد .احتملا از خوشی دیدن علی بود ...علی پناه رو بوس کرد وداد دستم وگفت:خیلی خب .خانم صولتی زنگ بزن آژانس
غزل حاضر وآماده اومد بیرون وگفت: جایی میخوای بری مهتاب جون
-آره میخوام برم خرید
غزل نگاهی به علی انداخت وگفت:اگه اشکال نداره من میرسونمشون
علی گفت:زحمتتون میشه خانم رفیع
-نه بابا چه زحمتی ...همین که اجازه دادین من امروز زود برم باید جبران بشه دیگه
-دست شما درد نکنه .یعنی من به شما اجازه نمیدم
غرل خندید وچیزی نگفت.اون مسافرت شمال باعث شده بود یه صمیمتی بین ما به وجود بیاد.از علی خدافظی کردیم واومدیم بیرون...
سوار آسانسور که شدیم گفتم:برای چی زود میری خونه؟
-مامان شب مهمون داره منم فردا امتحان دارم گفتم یه ذره زود برم تا مهمون ها بیان یه ذره درس بخونم
-آها .اینجوری که من مزاحمت میشم ؟
-نه اتفاقا خودمم خیلی دلم خرید میخواد بریم ببینم شاید یه لباس مناسب برای شب چشممو گرفت
romangram.com | @romangram_com