#پناه_زندگی_پارت_444
-جدی میگم مهتاب..من طاقت درد کشیدن تو رو ندارم ..
آروم وکلمه کلمه پرسیدم ؟:مهتاب امروز چه اتفاقی افتاده بود
-بعدا راجبش صحبت کنیم .خواهش میکنم
اینو گفت ودوباره چشمهاش وبست
نیمه های شب بود که علی و مهتاب اومدند..اصلا موقیعت ومناسب ندیدم که با مهتاب صحبت کنم...حالش بهتر شده بود روی مبل نشست وگفتم:خوبی آبجی
-قربونت برم خوبم...پناه من که اذیتت نکرد
-نه دخترخوبی بود.داییشو اذیت نکرد
خندید وچیزی نگفت..علی با یه سینی غذا اومد وگفت:بیا مهتاب بیا یه ذره از این بخور
-وای نه علی اشتها ندارم
-بیا بخور ببینم .یعنی چی اشتها ندارم
دیدم حوصله ناز وناز خریدن اونها رو ندارم گفتم:اومده بودم فقط بهت سر بزنم آجی .بااجازت من میرم
-کجا؟
-میرم خونه ..
romangram.com | @romangram_com