#پناه_زندگی_پارت_443


علی

دکتر که از اتاق اومد رفتم سمتش گفتم :مشکل چیه دکتر

-فشارش خیلی پایین ...همیشه اینجوری میشه

-نه فشارش معمولا خوبه...خیلی عصبی بشه فشارش میفته ودست وپاهاش میلزره معمولا

-احتمالا از همون ...براش مسکن نوشتم.یه سرم وهم بهش زدم تموم که شد مرخص

-خیلی ممنون

رفتم اتاق به مهتاب نگاه کردم...چقدر این موجود ودوست داشتم ..احساس میکردم اگه نداشته باشم منم نیستم...رفتم نزدیکش خم شدم ودستش رو بوسیدم...

تکونی خورد وگفت:علی

-جانم مهتاب .خوبی ؟

-آره بهترم

-چی شده بود عزیزم .من که مردم؟

لبخندی مهربونی زد بهم وگفت:دوراز جون


romangram.com | @romangram_com