#پناه_اجباری_پارت_77
نشست روی میز ... نگاهمو دوختم بهش ... خدایا کارم به کجا رسیده بود که این بچه منو مسخره میکرد ...
_ میدونی چیه ؟! من تنها به صاحب این خونه جواب پس میدم ... نه به تو و نه به اون دختره ی ...
ادامه ندادم ... سرشو کج کرد .. لبخندی زدو گفت : صاحب این خونه ها ؟
_ آره ...
اومد سمتم ... چنگ زد توی موهام و منو بلند کرد ...
پسره _ باشه میبرمت پیش صاحب خونه ...
و منو کشید دنبال خودش ... از پله ها بالا کشید ... موهام داشتن از ریشه کنده میشدن ... چشامو از درد بسته بودم ... نمیدونم چقدر منو کشید که هلم داد ... چشامو باز کردم .. افتادم روی زمین ... افتادم کنار یه تخت ...
پسره _ ایناهاشش ... صاحب این خونه ... کسی که زندگی عموی پدرمو زهر کرد واسش ...
به پیرزنی که روی تخت خوابیده بود نگاه کردم ... چشاش بسته بود ... دستگاه های جورواجور بهش وصل بودن ... بلند شدم ... پس این عمه خانوم بود ... نگاهمو بهش دوخته بودم ... بازومو گرفت و هلم داد از اتاق بیرون ... به دیوار چسبوندمنو و گفت : راحت میتونم ببرم تحویلت بدم ... پس واسه من زبون درازی نکن ...
نگاهمو دوختم توی چشای قهوه ایش ... عصبانیت توی چشاش قابل تشخیص بود ...
پسره _ دلم واست نسوخته ... فقط میخوام این دوتا دخترو از این خونه بندازم بیرون ...
و ولم کرد ... رفت سمت پله ها ... از همونجا داد زد : تهمینه بیا ببرش توی یکی از اتاقا ...
و خودش رفت پایین ... نفس عمیقی کشیدم .. پشت سر دختره که فهمیده بودم اسمش تهمینه هستش راه افتادم ... منو برد طرف یه اتاق ... درشو باز کرد ... هلم داد داخل ... خودشم رفت طرف پنجره ... با یه چیزی که توی دستش بود پنجره رو چک کرد ... یهو نرده هایی پشت پنجره قرار گرفتن ... برگشت سمت من و گفت : دیگه نمیتونی جایی بری ...
romangram.com | @romangram_com