#پناه_اجباری_پارت_245


تورج _ با آژانس اومدی ؟

_ آره .

تورج _ صدرا پس چی ....

_ نمیدونم ..

دستشو گذاشت پشت کمرمو گفت : تو برو داخل خودم میدم ...

لبخندی زدمو ازش تشکر کردم ... رفتم داخل ... آروم آروم میرفتم ... انگار منتظر یه تلنگر بودم .. یه تلنگری که بخواد بغضمو بترکونه ... جلوی ساختمون نفس عمیقی کشیدم ... لبخندی کشیدم روی صورتم و رفتم داخل ... ترنم و احسان اومده بودن ... نشسته بودن سرجاشون ... داشتن با لبخند به بقیه نگاه میکردن ... لبخندی زدم ... خوشحال بودم .. خوشحال بودم از اینکه بهترین دوستم خوشحال بود ... رفتم سمتشون ... ترنم منو دید ... لبخندی زد ...

_ عروسم اینقدر سبک ؟!! نیشتو ببند !

احسان _ منم بهش میگم .. گوش نمیده !

ترنم با آرنجش زد توی کلیه احسان که فکر کنم ناقصش کرد ... درحالی که داشتم به اونا میخندیدم ترنم گفت : کو صدرا ؟

_ نمیدونم !

صدام لرزید ... ترنم فهمید ...

ترنم _ یعنی چی نمیدونی ؟! نیومد دنبالت ؟

_ نه !

ترنم به احسان گفت : مگه نگفتی صدرا گفته راسا بمونه خودم میام دنبالش ؟

احسان _ چرا همینو گفت ...

romangram.com | @romangram_com