#پناه_اجباری_پارت_242


رفتم توی اتاقش ..

ترنم _ من میرم بیرون ... استراحت کن عزیزم ...

_ ممنون ...

و رفت بیرون ... لباسمو عوض کردم ... دراز کشیدم روی تخت ... آره خوابم میومد .... چشام گرم شدو خواب رفتم !!!

با احساس نوازش صورتم از خواب بیدار شدم.ولی چشمام رو باز نکردم..مطمئن بودم صدراست...دلم واسه کل کلامون تنگ شده..بیشتر اوقات کم می اورد..صداش اومد

_راسا..خانومی بیدار میشی؟

با باز کردن چشام سری دستشو برداشت و اخم کرد..

صدرا_بلند شو دیگه..چقدر میخوابی؟کلی صدات زدم.

به ساعت نگاه کردم.حدود نیم ساعت بود خوابیده بودم.چرا یک دفعه لحنش عوض شد؟

صدرا_بلند شو لباستو عوض کن.حیف نشد از زیرش در برم.وگرنه عمرا میومدم تو این اتاق.

تو سکوت نگاش کردم.بی حرف رفت بیرون.بلند شدم و حاظر شدم .ترنم به نظر خیلی خوشحال بود.امیدوار بودم که واقعا این طور باشه و ارمانو فراموش کرده باشه.دیگه شب شده بود.دلم میخواست برم خونه.خونه ی صدرا.نگاهم رو چرخوندم.صدرا با تورج و احسان صحبت میکرد.نمیتونستم برم و بهش بگم بیاد کارش دارم.به نظرم زشت اومد.ولی..اون شوهرم بود..شوهرم..چه اشکالی داشت؟رفتم سمتشون.با رسیدن من هر سه ساکت شدن و به من نگاه کردن.رو کردم به صدرا

_میشه یه لحظه بیای؟

سر تکون دادو با یه ببخشید بلند شد.کمی ازشون دور شدیم.

_من نمیخوام اینجا بمونم.

صدرا بدون این که به چشام نگاه کنه با بیتفاوتی گفت:خب چی کار کنم؟میتونی زنگ بزنی به سروش خان بیان از اینجا ببرنتون.

romangram.com | @romangram_com