#پناه_اجباری_پارت_232
_ من نمیتونم با یه مریض زندگی کنم .
صدرا _ نگا خانوم کوچولو حرف دهنتو اول مزه مزه کن بعد بزن ... تا حالا بهت چیزی نگفتم ... گذاشتم فکر کنی ... ولی دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست ... تا فردا شب وقت داری ...
و قطع کرد ... سرمو فرو بردم توی بالشتم و بغضمو رها کردم ... لعنتی عوضی .
***
ارسال کردم .... اشکام جاری شدن ... به دقیقه نکشید که زنگ زد ... ریجکت کردم ... نمیخواستم صداشو بشنوم ... حداقل میخواستم از ازادیم استفاده کنم ... پیامی اومد ... همون شماره بود ... شماره ای که حتی دلم نمیخواست ذخیره اش کنم ... خواستم پیامو حذف کنم ولی بازش کردم ...
صدرا _ انتخاب درستی کردی خانومی ... فردا شب منتظرم باش ... شب بخیر عزیزم !
بغضم شکست ... ای خدا ... چقدر بدبخت بودم که این باید بهم میگفت عزیزم !
گوشیم دوباره لرزید ... اینبار اسم محمد بود ... دستم رفت سمت گوشی ... گوشی رو به گوشم چسبوندم ... بی اراده !
محمد _ سلام خانـــــــــوم !
بغض نمیذاشت حرف بزنم ...
محمد _ چرا اذیت میکنی ... تو که نمیخوای جواب بدی ؟
_ سلام .
محمد _ علیک سلام ... چه عجب خانوم جواب دادن !
بغضمو فرو دادم ...
_ خجالت داره یه نظامی مملکت زنگ بزنه به دختر مردم !
romangram.com | @romangram_com