#پناه_اجباری_پارت_231


آره الکی بهم تهمت زدن ... ولی همش تقصیر اون مارمولکِ که مظلوم نشسته اینجا ... سرمو بلند کردم ... نگاهمو به صدرا دوختم ... نمیبخشمت ... نمیبخشمت ... سرشو بلند کرد ... نگاهمو با نفرت ازش گرفتم ... چی میشد هرچه سریع تر بلند شه گورشو گم کنه ؟! نمیخوام ببینمش چرا اینو نمیفهمه ؟!

غذا رو کوفت کردو بلند شد و رفت ... انگار ایندفعه فهمید ... فهمید نمیخوام ببینمش .. رفتم توی اتاقم ...

_ با خودش چی فکر کرده برداشته اومده اینجا ؟!

گوشیم لرزید ... نگام رفت سمتش ... شماره بود ... اه این دیگه کیه ... جواب دادم : بله ؟

_ خیلی ازم بدت میاد ؟

صدای صدرا بود ... نشستم روی تخت ...

_ چی فکر کردی پس ؟! ازت متنفرم !

داد زد : متنفر باش ... ولی من باید داشته باشمت ... تو مال منی توی اون گوشت فرو کن ...

_ فکر نکن من جواب مثبت میدم ...

صدرا _ میدی ! میدی ... باید بدی !

_ هیچ بایدی وجود نداره ... من حاضر نیستم با تو زندگی کنم .

صدرا _ ولی باید بکنی ... زندگی خونواده ات مهمِ نه ؟

اشکام جاری شدن ...

_ لعنت به تو ... لعنت ... چی از جونم میخوای ؟

صدرا _ یعنی یه بله گفتن اینقدر سخته ؟

romangram.com | @romangram_com