#پناه_اجباری_پارت_228
محمد _ تو فرق میکنی ... بعدشم من اونا رو که به حال خودشون نذاشتم !
گوشیمو رها کردم ... چرا من باید فرق کنم ؟! منم میخوام معمولی باشم ... فرق کردم واسه صدرا ... فرق کردم که حالا داره این بلا رو سرم میاره ... نمیخوام فرق داشته باشم ... نمیخوام !
مثل چند روز قبل از اتاقم بیرون نیومدم ... نمیدونم با چه رویی هرروز میومد اینجا ... با چه رویی هرروز حال بابا رو میپرسید ... دوست داشتم برم بیرون و داد بزنم از خونه مون گم شو بیرون ... ولی نمیتونستم ... پشت در نشستم ... صدای شادشو شنیدم : نه خاله ... واقعا نمیتونم بمونم ...
مامان _ چی چی رو نمیتونی بمونی ؟! عمه خانوم که پرستار داره ... تو میری اونجا تنهایی چیکار کنی ؟
صدرا _ خودتون که میدونید من به تنهایی عادت دارم .
بابا _ چی چیو عادت داری ؟!!! یه زن بگیر از تنهایی دربیا .
صدرا _ در دست اقدامه !
بابا با خنده دست زد ... اشکام جاری شدن ... وای خداااا ... چرا باید اینجوری بشه ؟!
بابا _ مریم کو راسا ؟
راسا مرده !
مامان _ از وقتی اومده توی اتاقشه ... هروقت میرم خوابه ... فکر کنم چیزیش شده باشه ...
بابا _ برم ببینم میتونم بیدارش کنم .
سریع رفتم سمت تخت خوابم ... چشمامو بستم ... در باز شد ...
بابا _ ممنون صدرا جان .
صدای ویلچر رو میشنیدم ... دست بابا آروم کشیده شد روی موهام ...
romangram.com | @romangram_com