#پناه_اجباری_پارت_192


کمی هوشیار تر شدم ...

_ من ؟! نه !

اومد داخل ... کمی هوشیار تر از قبل شدم ... ولی خداییش چسبید خوابه ... اگه محمد نمیومد داخل بیشتر میچسبید .

محمد _ معلومِ ... راسا با این وضع خوندن به جایی نمیرسی ها !

نگاش کردم .... چشاش خندون بود ...

_ شش صبح بیدارم کردی توقع داری واست انیشتین بشم ؟!

خنده اش گرفت ...

محمد _ توقع ندارم انیشتین بشی ولی یکم بیشتر تلاش کن ... حالا هم بلند شو برو یه آبی به صورتت بزن ... من از این در برم بیرون تو درس نمیخونی .

بلند شدمو گفتم : تو زندگی نداری ؟

محمد _ نه ندارم .

_ معلومِ ...

از اتاق اومدم بیرون ... رفتم سمت دستشویی ... آبی زدم به صورتم ... خوابم پرید ولی هنوزم دوست داشتم بخوابم ... ولی با تصور اینکه عصر باید میرفتیم شهر بازی یه بار دیگه آب زدم به صورتم ...

صورتمو خشک نکردم تا خواب دوباره نیاد سراغم ... رفتم توی اتاق ... محمد نشسته بود روی تخت من و داشت کتابمو زیرو رو میکرد ...

محمد _ امتحاناتت کی شروع میشه ؟

_ چون نبودم ... امتحانای ترم اولو از دست دادم ... مدیرمون گفته ازم همه شو توی هفته آینده امتحان میگیرن .

romangram.com | @romangram_com