#پناه_اجباری_پارت_191
محمد_نخیرم.نمیشه..اصلا تا زمانی که ازش امتحانو نگیرم از شهربازی خبری نیس..تازه باید نمرش بالا هم باشه..
ترنم_راسا پس زود برو درستو بخون..
تقریبا از تعجب شاخ درآورده بودم. ترنم؟؟شهربازی؟؟
بیخیال به حرفای محمد و ترنم داشتم میخوندم ... خودمم دلم میخواست نمره بالایی بگیرم ... باید هرجور شده کمبود ها رو جبران میکردم ... نباید امتحانو رو خراب میکردم ...
_ مشکلی نداری ؟
سرمو بلند کردم ... بی اختیار با دیدن محمد اخمام رفت توهم ... دوباره به صفحه کتاب نگاه کردم ... نشست کنارمو گفت : حالا مثلا قهری ؟
از این صمیمیتش بدم اومد ... نگاهمو چرخوندم سمتش و گفتم : کسی گفته باهام صمیمی بشید ؟! نکنه دلتون واسم سوخته ؟
نگاش رنگ تعجب و حیرت گرفت ... خواست حرفی بزنه که گفتم : نمیخوام بخاطر چیزای بی ارزش نتونم درست بخونم ... پس بفرمایید بیرون .
مطمئن بودم عصبانی میشه ... برای همینم این حرفو زدم ... نمیخواستم پیش خودش فکر کنه ازش ترسیدم ... یه بار از یکی ترسیدم برای هفت جدم بسه ... نابودم کرد ... اینو دیگه نمیزارم ...
محمد _ یک ساعت دیگه میام ازت امتحان بگیرم .
و رفت بیرون ... لحنش آروم بود ... نگاهمو دوختم به کتاب ... برای ضایع کردنش باید درس میخوندم ...
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدای در از جا پریدم ... محمد با دیدن چشمای نیمه باز من خشکش زد .... چشمامو مالیدم ...
محمد با صدایی که عصبانیت توش موج میزد گفت : تو خواب بودی ؟
romangram.com | @romangram_com