#پناه_اجباری_پارت_181


ترنم _ وایسا ببینم ...

در کشو رو باز کرد ... با دیدن جعبه بنفش قبل از اینکه من حرف بزنم ترنم گفت : تو که جعبه تو برنداشتی .

اوردش بیرون .

ترنم _ روی میز بود ... گفتم میفته میشکنه ... گذاشتمش داخل کشوم .

ازش گرفتم ... آروم بازش کردم ... گردنبند مامان بود ... برش داشتم ... نگاهمو دوختم به قلب ... از طلا بود ... جعبه رو گذاشتم روی میز ... در قلبو باز کردم .... یه طرفش عکس مامان و بابا بود ... طرف دیگه اش عکس منو رها ... همون عکسی که با سهند رفته بودیم تا بگیریم ... همو عکسی که خودمو کشتم تا به رها نشون بدم چجوری مثل من بایسته ... تا درست لبخند بزنه ...

بغض گلومو گرفت ... انگشت شصتمو کشیدم روی عکسا ... آروم بوسیدمشون ... به قلبم فشارشون دادم ... دلم واسشون یه ذره شده بود ... نفس عمیقی کشیدم و به ترنم فارق از دنیا نگاه کردم ... داشت موهاشو درست میکرد ... گردنبندو بستم به گردنم ...

ترنم _ اینجوری خوبه ؟

نگاش کردم ...

_ عالی شدی .

ترنم با شک گفت : واقعا ؟!

بوسیدمش و گفتم : از خداشم باید باشه .

اونم منو بوسید و گفت : ممنون .

و رفت از اتاق بیرون ... توی آینه به خودم نگاه کردم ... چرا من نباید مثل ترنم میبودم ؟!

چرا باید اینقدر ذلیل باشم ؟!

ترنم خوشحال بود ... چون فکر میکرد آرمان دوسش داره ... ولی من ... خوشحال نبودم چون میدونستم آرمانم مثل اون عوضیه ... شاید یه درجه بهتر .. ولی اونم یه پسر بود ... یه پسر عوضی .

romangram.com | @romangram_com