#پناه_اجباری_پارت_173


_ خاله تورج میگه یه جعبه بنفش گذاشته روی میز من شما ندید ؟

خاله _ نه مادر من اصلا توی اتاق نیومدم ...

اومدم بیرون ... رفتم توی اتاقم ... همه اتاقو زیرو رو کردم نبود ... اَه گندش بزنن ... بیخیال نشستم تا کمی بخونم ... باید یه سری مسائلو هم از ترنم میپرسیدم ...

با صدای در به طرفش نگاه کردم ... محمد با دیدن من جاخورد و سرشو انداخت پایین و گفت : ببخشید ... فکر نمیکردم شما باشید ... ترنم نیومده ؟

نگاهمو دوختم به کتابم و گفتم : نه هنوز نیومده .

محمد _ بازم ببخشید .

و رفت بیرون ... توی آینه به خودم نگاه کردم .. روسری سرم نبود .. روی صورتمم پر بود از کبودی ... نفس عمیقی کشیدمو بی توجه شدم ... بازم رفتم توی خط خوندن ... ولی این مساله رو هرجور میکردم نمیفهمیدم . از سرجام بلند شدم ... روسریمو سرم کردم ... وسایلامو برداشتم ... اومدم بیرون ... اطرافو نگاه کردم ... نبود ... رفتم توی آشپزخونه ...

_ خاله ؟

خاله نگام کردو گفت : جانم ؟

_ آقا محمد کجاست ؟ میخواستم چندتا مسئله رو واسم حل کنه .

خاله _ توی اتاقش باید باشه .

رفتم سمت اتاق محمد ... در زدم ...

محمد _ چند لحظه ...

نگاهی به اطراف کردم ... نفسمو بیرون دادم ... در اتاقش باز شد ... نگام رفت سمتش ...

_ میشه چندتا مسئله رو بهم نشون بدید ؟

romangram.com | @romangram_com