#پناه_اجباری_پارت_172


تورج _ بای کوچولو .

تا خواستم چیزی بگم قطع کرد ... شیطونه میگه جفت پا برم توی صورتش ... حیف اینجا نیستیا ...

زنگ زدم به خونه ... سه تا بوق خورد که صدای یکی پیچید توی گوشم : بله ؟

خشکم زد ... صدای سهند بود ... بغض گلومو گرفت ... نامرد ... ولی نباید نشون میدادم ناراحتیمو ...

_ سلام !

سهند _ سلام بفرمایید ؟

_ مامانم هست ؟

سهند _ مامانت ؟! راسا ...

صدای رها از اون طرف اومد : راسائه ؟

سهند _ خوبی ؟

_ لطف کن گوشیو بده به رها .

صدای نفس عمیق کشیدنشو شنیدم ... بعد صدای رها پیچید توی گوشم : سلام خواهری !

_ سلام عزیز دلم ... خوبی ؟

دیگه بیخیال سهند شدم .. با همه حرف زدم ... مامان میگفت یه گردنبند بوده ... از اینا که عکس میزارن توش ... عکس چهارتاییمون توش بود ... پس واقعا باید دنبالش میگشتم ...

***

romangram.com | @romangram_com