#پناه_اجباری_پارت_162
تورج _ تو داری یه حرف دیگه میزنی ها ... نه به باید رفتنات نه به این که میگی بمونم ...
از سرجام بلند شدم ... رفتم سمت اتاق ... تنهایی و سکوت بهتر بود .... دوباره شروع کردم به خوندن ... باید امتحان فردا رو خوب میدادم ...
ترنم با سروصدا وارد شد ...
ترنم _ خوبی تو ؟
_ ترنم صدا نده ... میخوام بخونم .
ترنم نشست کنارمو گفت : نمیخوای بپرسی چرا خوشحالم ؟
_ نه ...
ترنم _ ای به ذوق ...
نگاش کردم ... دلخور شده بود ...
_ بگو ببینم چی شده آبجی من خوشحاله ...
ترنم با ذوق گفت : آرمان زنگ زد ...
نگاش کردم ..
_ آرمان کیه ؟!
romangram.com | @romangram_com