#پناه_اجباری_پارت_152


تورج _ خدارو شکر ... راستی مامانت یه چیزی داد بهت بدم .

_ چی ؟

تورج _ بعد از غذا .

و برام کمی غذا کشید ... مشغول خوردن شدیم ... واقعا دست پخت خاله خوب بود ... قاشق آخرو گذاشتم توی دهنم ... بلند شدمو گفتم : ممنون خاله .

خاله _ نوش جونت دخترم .

از خونه اومدم بیرون ... رفتم سمت دستشویی ... درشو باز کردم که زنگ زدن ... از جا پریدم ... اه ... ترسیدم بابا ... رفتم سمت در ... دوباره زنگ زدن ...

_ اومدم !!

درو باز کردم ...

_ بفرمایید ؟

سرمو بلند کردم ... یکی با لباس نظامی جلوم ایستاده بود ... چشماشو ریز کردو گفت : شما ؟

_ شما اومدید ...

یه قدم اومد جلو و نگاهی توی حیاط کردو گفت : درست اومدم ولی شما رو نمیشناسم ...

خواستم چیزی بگم که صدای تورج اومد : به جناب سرگرد ...

برگشتم سمت صدا .... تورج با لبخند اومد سمت همونی که بهش گفت جناب سرگرد ... کنار رفتم ... همدیگه رو بغل کردن ..

تورج _ بالاخره رضایت دادی به خودت مرخصی بدی ؟

romangram.com | @romangram_com