#پناه_اجباری_پارت_127


صدای شاد بابا بلند شد.

_بسه دیگه...حالا وقت برای گریه کردن هست..خب راسا نمیخوای تعریف کنی؟

گریم قطع شد.از بغل مامان اومدم بیرون که تازه اطرافو دیدم.همه تو اتاق بودن.اول از همه نگام تو نگاه یه نفر قفل شد.تو یه نگاه سرد.یه نگاه یخ.تمام درخواست کمکی که تو وجودم بود و تو نگام ریختم.با التماس نگاش میکردم.سهند نگاشو ازم گرفتو رو به بابا گفت:عمو جان فعلا وقت هست.راسا که حرف زیاد داره ولی فکر میکنم خسته باشه.بذارین واسه بعد.

بعد هم نگاشو دوخت بهم.از اینا که میگن این لیاقتت نبود.از اینا که میگن واقعا که.حیف این خانواده که تو دخترشونی.تمام حرفاشو تو همون یه لحظه خوندم.میدونستم.همشو میدونستم.نگاه محزونمو به بابا دوختم.

بابا_نبینم دختر بابایی ناراحت باشه ها.بخند دیگه.هر چی هم شده مهم اینه که تو الان پیش مایی.

یه لبخند محزون تر از نگاهم جواب حرف بابا بود.

سینا_عمو اگه اجازه بدین راسا رو ببرم پیش رها.از وقتی فهمیده راسا برگشته یه جا بند نمیشه.

خندم گرفت..همش چقد گذشته بود مگه؟از مامان اینا خدافظی کردیم و رفتیم بیرون.سهند هم پشت ما اومد.

سهند_سینا بذار من راسا رو میارم.میخوام یکم در مورد خانوم ایندم باهاش حرف بزنم.

اینو با یه لحن شیطون گفت که سینا خندید و فقط سرشو تکون داد.سهند ادامه داد:فقط ممکنه یکم دیر بیایم..نگران نشین.

سینا رفت.نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم.فقط اروم تشکر کردم.دستمو با ضرب گرفت پشت سر خودش به حرکت دراورد.تند میرفت و واسه این که بهش برسم یه جاهایی باید میدویدم.رسیدیم به ماشین.درو باز کرد و پرتم کرد تو ماشین.دیگه اشکم داشت در میومد.واقعا این حقم بود؟اره .بدتر از اینش حقم بود.اومد و سوار شد.دیگه نفهمیدم چجوری رسیدیم به اپارتمانش

.رفتیم تو.

سهند_خب.میخوای چی کار کنی؟چی میخوای بگی؟اونجوری نگام کردی که بحثو بپیچونم.امروز نه.فردا نه..تا کی میخوای فرار کنی؟تا کی؟

صداش اوج میگرفت.نشستم رو مبل و خودمو جمع کردم.بازم اشک.دیگه ترسی نداشتم از ریختنشون.جلو داداشم بودم.کلافه سرشو تکون داد.اومد بغلمو سرمو گرفت تو بغلش.

سهند_باشه.باشه.گریه نکن.خودم درستش میکنم.یعنی با هم.الانم پاشو.باید بریم خونه سینا بعدم باید بری خونه خودتون.بابات فردا مرخص میشه.

romangram.com | @romangram_com