#پناه_اجباری_پارت_126
پوشیدم و اومدم بیرون ... سینا درو قفل کردو سوار ماشین شدیم تا بریم بیمارستان ...
تا رسیدن به بیمارستان دل تو دلم نبود.این که بابام چه تغییراتی کرده میترسوندم.بالاخره رسیدیم.با یه سرعت عجیب از ماشین پیاده شدم و دوییدم سمت بیمارستان ولی وقتی رفتم تو سرجام وایسادم.نه میدونستم کدوم اتاقه و نه این که جرأتشو داشتم که تنها برم.وایسادم که سینا بیاد.همون یکی دو دقیقه برام یه قرن گذشت.وقتی اومد دستشو کشیدم.
سینا_بابا اروم باش.نه من فرار میکنم نه بابات.بیا بریم از این طرف.
دنبالش به راه افتادم.ضربان قلبم روی هزار و سیصد بود.سینا جلوی یکی از اتاقا وایساد.نگاهش کردم.با دست اشاره کرد.بعد از این که رفتم تو سینا رفت بیرون و درو پشت سرم بست.
هیچ کس تو اتاق نبود.به تختی که وسط اتاق بود نگاه کردم.یعنی کسی که رو تخت بود بابای من بود؟؟؟نه باورم نمیشد.میتونم به جرأت بگم نصف شده بود.حس کردم لباش تکون میخورن.مثل این که تو خواب داره حرف میزنه.رفتم و دستشو گرفتم توی دستم و اروم صداش زدم.نمیتونستم بیشتر صبر کنم.دلم براش یه ذره شده بود.اروم صداش زدم.چشماشو اروم باز کرد.یه پلک اروم زد..
بابا_راسا..بابایی..بالاخره اومدم پیشت؟یعنی ما الان...
دیگه ادامه نداد.اشکام اروم اروم و بی صدا از گونه هام سر میخوردن.دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم.صدای گریم بلند شد.سرمو گذاشتم رو دستش.
بابا_راسا..راسایی گریه نکن دیگه...این همه صبر کردم که تو رو ببینم.اون وقت تو..گریه نکن..خواهش میکنم..
بابام داشت ازم خواهش میکرد.که منی که این همه ظلم در حقش کرده بودم دو قطره اشک نریزم.به احترامش ساکت شدم.ولی بغض گلومو چنگ میزد.
با صدای در برگشتم.با دیدن کسی که رو به روم بود بی اختیار دستمو محکم روی صورتم زدم.با نگاهی نامطمئن به طرفم اومد.و بعد...سمت چپ صورتم سوخت.صدای بابا بلند شد.داد زد.اولین بار بود.
_مریم معلوم هست چی کار میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صدای گریشو که شنیدم منم بی اختیار گریم گرفت.بغضی که گلومو اذیت میکرد.بالاخره.....
رفتم تو بغلش.صدای حرفاش با صدای هق هقش توی گوشم میپیچید.
مامان_نگفتی میری دیوونه میشیم؟نگفتی؟نگفتی یه بلایی سر بابات میاد؟؟؟؟
همین طور که حرف میزد با مشت به کمرم میزد.حتی اینا هم برام لذت بخش بود.دیگه حرفی نمیزد.دستشم پشتم ثابت بود.فقط تو بغل هم گریه میکردیم.
romangram.com | @romangram_com