#پناه_اجباری_پارت_123
_ سهند ؟
برگشت سمتم ... بغض داشت خفه ام میکرد ... چرا چشماش اینقدر یخ بودن ؟! چرا اون شیطنت توی نگاش نبود .
_ میخوام برم خونه .
سهند _ الان نمیتونم ببرمت ... سروش بیمارستانه ... بعد میبرمت .
_ سروش ؟! چیزیش شده ؟؟
سهند _ از وقتی تو رفتی سر خیلی ها بلا اومده ...
مکثی کردو گفت : کلیه اش مشکل پیدا کرده .
_ حالش خوبه ؟
سهند _ نمیدونم ... برمیگردم .
و رفت ... صدای بسته شدنو چرخیدن کلیدو توی قفل شنیدم ... از سرجام بلند شدم ... به ساعت نگاه کردم ... ساعت یازده بود ... سه ساعتی بود از دست صدرا راحت شده بودم ... صدرا ؟! باز یادش افتادم ... چرا نیومد دنبالم ... یعنی به این راحتی منو بیخیال شد ... آره خب .. از این راحت ترم ولم کرد ... فقط کرم داشت منو گرفت ... سرمو تکون دادم ... نمیخواستم بهش فکر کنم ... رفتم سمت آشپزخونه ... گرسنه ام بود . یه چیزی درست کردم تا بخورم ... صدای تلفن از توی هال میومد ... خیز برداشتم سمتش تا بردارم که یهو یادم اومد فعلا نه .. تلفن رفت روی پیغام گیر : سهند حال عمو بد شده ... بردیمش همون بیمارستانی که اوندفعه بود ... سریع خودتو برسون .
زانوهام سست شدن ... خم شد ... روی زمین نشستم .. نه ... بابا ...
زمانی به خودم اومدم که گوشی رو برداشته بودم و داشتم شماره سهندو میگرفتم .... خاموش است ... لعنتی . آب دهنمو قورت دادم ... شماره سینا رو گرفتم ... باید میفهمیدم بابا چش شده ...
سینا _ الو سهند ؟ پسر کجایی ؟! چرا گوشیت خاموشه ؟! مگه نگفتم بیا بیمارستان .......
حرفشو قطع کرد ... صدای گریه منو شنیده بود ...
سینا _ سهند ؟
romangram.com | @romangram_com