#پناه_اجباری_پارت_122
دوباره داد زد : راسا برو سر اصل مطلب .
چشمامو بستم و گفتم : من رفتم دزدی .
یک ... دو ... سه ... چهار ... پنج ... شش .. هفت .. هشت .. نه .. ده ... چشمامو آروم باز کردم ... داشت نگام میکرد ... هیچی نمیگفت ... الان وقت خوبی بود که همه چیو بهش بگم ...
_ من رفتم دزدی ... فکر نمیکردم توی اون خونه کسی باشه ... ولی بود ... منو نگه داشت ... قرار بود یه سال بمونم تا به پلیس خبر نده ... ولی من خودکشی کردمو اورد منو بیمارستان و ...
ادامه حرفمو نزدم ... درد سیلی ای که بهم زد ... خیلی بد بود ... دردش خیلی برام گرون تموم شد ... اشک چشمام سرازیر شدن ... چشمامو بستمو گفتم : آره بی فکر بودم ... به چیزی فکر نکردم ولی میخواستم به بابا کمک کنم .
سهند _ کمک کردی ؟! عمو افتاد گوشه خونه فقط به خاطر توئه لعنتی ... میفهمی ؟
چشمامو باز کردم ... داشت گریه میکرد ؟!
سهند _ من که نمیبخشمت ... اونا رو دیگه نمیدونم .
و رفت سمت اتاقش ... صدای در باعث شد بغضم بترکه ...
_ آره خرابکاری کردم .. زندگی خودمو خراب کردم ... کاری کردم که دیگه روی نگا کردن توی چشم هیچ کدومتون رو ندارم ... آره ... هرچیزی بگی حقمه ...
دیگه نتونستم ادامه بدم ... سرمو گذاشتم روی دسته مبل و زار زدم ... ازت متنفرم صدرا که منو به این روز دراوردی ... وجدانم داد زد : همش تقصیر اونه ؟! یکم فکر کن بی انصاف ... مسبب همه شون خودتی .
قبول داشتم خودم همه کارا رو کردم ولی اگه صدرا نبود الان ما داشتیم زندگی میکردم به آرومی ... یعنی واقعا زندگی میکردیم ؟! نمیدونم ... واقعا نمیدونستم .
با احساس قرار گرفتن چیزی روی شونه ام از خوابم پریدم ... سهند نشسته بود کنارم ... سرمو تکون دادم تا بفهمم کجام ...
سهند _ من باید برم بیمارستان . عصر میبرمت خونه تون .
و بلند شد ... از لحنش حرصم گرفت ... چقدر بی تفاوت بود ...
romangram.com | @romangram_com