#پناه_اجباری_پارت_104


صدرا _ وسایلاتو بردار ببرمت خونه .

هیچی نگفتم ... به صفحه تلوزیون زل زده بودم ... رفت سمت آشپزخونه ... از سرجام بلند شدم ... رفتم سمت در ... بسته بود ... لعنتی ...

صدرا _ فکر نکن همه چی تمومه ... قرارداد یه ساله .

بهش نگاه کردم ... داد زدم : قرارداد این بود که من برات کار کنم نه اینکه زندگی منو به تاراج ببری .

باز با یادآوری اونشب پاهام سست شدن ... روی زمین زانو زدم ...

_ چی از جونم میخوای ؟ بزار برم .

پوزخندی زدو گفت : هیچی تموم نشده . یه سال تموم شد تو میری ...

بازم داشت همون حرفا رو میزد ...

صدرا _ حالا هم وسایلتو جمع کن .

رفت سمت آشپزخونه ... بلند شدم از سرجام ... وسایل لعنتیمو ریختم توی پلاستیک ... از اتاق اومدم بیرون ... از خونه خارج شدیم ... جنسیسش داغون شده بود ... کی تصادف کرده ؟! اصلا به من چه ... ایشاالله تصادف میکرد نمیموند ...

سوار شدم ... بازم سرعت داشت ... بازم داشت از بین ماشینا لایی میکشید ... و بازم چشمای من بسته یود ...

صدرا _ چقدر ترسویی تو .

چشامو آروم باز کردم ... توی باغ بودیم ... از ماشین پیاده شدم ... از پله ها رفتم بالا ...

_ سلام خانوم جان .

نگاش کردم ... با لبخند داشت نگام میکرد ... لبخندی روی لبم نشست ... رفتم داخل ... بی هیچ حرفی رفتم توی اتاق خودم ... دراز شیدم روی تخت و چشامو بستم ... من عمرا دیگه باهاش راه بیام ... هنوز حرفم تموم نشده بود که با صدای در از جام پریدم ...

romangram.com | @romangram_com