#پادشاه_من_پارت_544
با دستم موهایم را گرفتم و رو به امیرحسین که دقیق لبه ی بام خانه ایستاده بود گفتم:"بیا جلو
امیرحسین....بیا بغلم کن امیرحسینم....دلم برات تنگ شده بود...."
امیرحسین دستش را دوباره دراز کرد:"بیا پاییز....بیا باهم از اینجا بریم...."
این را گفت و یک قدم دیگر عقب رفت....
چشم هایم را بستم و جیغ کشیدم....او افتاد؟؟؟
صدای خنده اش که به گوشم خورد با خیالی آسوده چشم هایم را باز کردم.....
نمیدانم پشت بام چرا بلند تر شده بود....
موهایم را رها کردم و سریع سر جای قبلی امیرحسین ایستادم و گفتم:"تو این همه مدت کجا
بودی؟؟؟"
امیرحسین لبخند زد:"میگم عزیزم....اما الان باید بریم....بیا..."
تپش قلبم تند شد و نفسم از حالت عادی خارج....
تمام تنم به لرزه افتاد.....او از من میخواست فرار کنم؟؟؟همام کاری که خودش کرد؟؟اما من که
اهل فرار نبودم....
خواستم چیزی بگویم که صدای فریاد پویان به گوشم خورد:"پاااااییز بروووو عقب..."
به پشت در نگاه کردم....پویان هم آمده بود.....
چقدر خوب بود که هردویشان در یک لحظه رسیدند.....
با لبخند به پویان نگاه کردم و به امیرحسین اشاره کردم:"پویان،امیرحسین اومده..."
پویان فریاد زد:"برو عقب پاییز برو...."
خندیدم و بیخیال پویان شدم و تمام هوش و حواسم را دادم به امیرحسین....
romangram.com | @romangram_com