#پادشاه_من_پارت_543
دستم را روی قلبم گذاشتم....
واقعی بود....
او نزدیکم ایستاده بود....
امیرحسین دستش را سمتم دراز کرد:"جانم پاییزم....بیا پیشم..."
پاهای لمسم را به سختی به حرکت در آوردم...
یک قدم....دو قدم...سه قدم....به پله ها رسیدم....
تپش قلبم کم شده بود.....آرام شده بودم....
روحم انگار در حال پرواز بود....
امیرحسینم بالاخره آمده بود.....
لبخند از روی لبم محو نمی شد....
دستم را دراز کردم اما امیرحسین از پله ها بالا رفته بود:"بیا پاییز...بیا پیشم...."
اشتیاق رسیدن به او مثل غنچه ای درون وجودم شکفت...
سرعت را بالا بردم...او بالا تر رفت تا رسید به در پشت بام....
آب دهانم را قورت دادم:"وایسا امیرحسین....حداقل وایسا دستت رو بگیرم..."
امیرحسین خندید و دری که به پشت بام باز میشد را باز کرد و کامل بیرون رفت:"بیا
عشقم....زود....بیا کنارم..."
موهای ژولیده ی خرمایی رنگم را روی صورتم پخش شده بود را با دست کنار زدم و شوق و ذوق
زیادی سمت پشت بام دویدم....
باد لای موهایم پیچید و آن ها را رقصان کرد....
romangram.com | @romangram_com