#پادشاه_من_پارت_425



یک قدم جلو رفتم و گفتم:"از کجا فهمیدی؟؟؟"
سمتم برگشت و با لبخند دلنشینی گفت:"من بوی تورو از فاصله های دور هم تشخیص میدم...."
کیفم را روی صندلی کنار در گذاشتم و نزدیکش شدم.....
چقدر دل تنگش بودم....
خداراشکر میکردم که امیرحسینم خوب شد....
خلاص شد از آن قلب مریض.....
از آن قلبی که عاشق من بود.....
از آن قلب راحت شد و کاش قلب من را هم با یک قلب سنگی تعویض میکردند....
کاش جای این قلب شکسته یک قلب سنگی میگذاشتند تا دیگر عاشق کسی نشوم.....
آهی کشیدم و کنار تختش ایستادم....دستش را گرفتم:"خوشحالم حالت خوب عزیزم...."
سری تکان داد و لبخند زد:"اما من خوشحال نیستم که حالم خوبه...."
اخمی بر پیشانی ام انداختم:"امیرحسین قرار شد دیگه از این حرف ها نزنی...."
آهی کشید.....
آنقدر عمیق بود که عمق درد و غمش را قشنگ میشد حس کرد.....
دلیلش را میدانستم....
او از همه متنفر شده بود....
از پدر و مادری که بیست و نه سال زحمتش را کشیدند و هم از پدر و مادری واقعی اش که او را
فروختند......


romangram.com | @romangram_com