#پادشاه_من_پارت_424
جایی که امیرحسینم آنجا بود.....
پدرش تا من را دید سریع سمتم آمد و لبخند گفت:"چقدر خوب شد که اومدی دخترم....تا چشم
هاشو باز کرد سراغ تورو گرفت....نمیدونستم چطور بهت خبر بدم بیای....برو تو دخترم....برو که
حسابی منتظرته...."
زیر لب سلامی کردم و گفتم:"چشم فقط...."
متعجب نگاهم کرد:"فقط چی؟؟؟"
آب دهانم را پایین فرستادم و نفس عمیقی کشیدم:"امیرحسین چیزی به شما نگفته؟؟؟"
سری تکان داد:"اصلا باهام حرف نمیزنه....حتی به زور بهم نگاه میکنه و واقعا دلیل این همه رفتار
سردش رو نمیفهمم...."
پوزخند بی صدایی زد و از کنارش رد شدم....
عجیب بود که امیرعلی و پویان نبودند....
انگار بار اول بود که میخواستم او را ببینم.....چنان قلبم به سینه می کوبید و تمام تنم میلرزید که
انگار ملاقات اولمان است....
نفس عمیقی کشیدم و بعد از ضربه ای کوتاه وارد اتاقش شدم و سریع در را بستم....
پشتش به در بود طبق معمول.....
تا خواستم حرفی بزنم و بگویم که آمده ام با صدایی که زمین تا آسمان از سه روز گذشته فرق
کرده بود گفت:"پاییزم تویی؟؟؟"
لبخندی زدم....
تمام تنم پر شد از سرمستی و شوق....
چطور فهمید منم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com