#پادشاه_من_پارت_315
میدونم....چهاردهم فروردین،شصت و پنج....آخه مامانم هرسال براش تولد میگیره....کیک میخره
و کلی کادو....از رو شمع روی کیک حساب کردم که اگه برادرم بود الان میشد....امشب هم
مامانم وعده داشت با پسرش...دوست نداشت کنارش نباشم اما بخاطر تو اجازه داد که بیام...."
زبانش را در دهان چرخاند و چشم هایش را در چشمانم انداخت:"اینجور که حرف میزنی پویان
باید هم سن من باشه نه؟؟؟روز و ماه هم که یکیه..."
مکثی کرد و با خنده گفت:"من داداشت نباشم؟؟؟"
اخم هایم را در هم کشیدم و با مشت به بازویش زدم:"شوخیش هم قشنگ نیست...."
میخواست جوابم را بدهد که صدای مردی مانع شد:"امیرحسین بس نیست خلوت؟؟؟مهمونا
منتظرن تا تشریف بیاری و کیک رو ببری..."
هردو همزمان ایستادیم...
فهمیدم پدرش است...زیر لب سلامی کردم که در جوابم رو به امیرحسین گفت:"معرفی
نمیکنی؟؟"
امیرحسین در جلد جدی اش فرو رفت و گفت:"پدر ایشون پاییز خانوم هستن...همون که
درموردشون باهاتون صحبت کردم..."
پدرش لبخندی زد و ابرویی بالا انداخت:"پس پاییز شمایی...خانوم این پسر ما ،ما رو کچل کرد
بس که گفت پاییز اینجور پاییز اونجور...کی بشه واسه امر خیر مزاحمتون بشیم..."
دلم ضعف رفت...
به راستی میخواستم عروس امیرحسینم شوم...
لبخندی زدم و گفتم:"آقا امیرحسین لطف دارند درمورد من..."
romangram.com | @romangram_com