#پادشاه_من_پارت_314

با تاسف سرم را تکان دادم:"بابام میگه هم تاریخ تولد و هم اسمش میدونستن..."
چشم هایش را ریز کرد و ابروهایش را نزدیک بهم:"با این اوصاف یه چیزی این وسط
میلنگه....برادرت گم نشده....هوم؟؟
رنگم پرید....
آب دهانم را پایین فرستادم و بر و بر نگاهش کردم....
اگر گم نشده پس چه شده؟؟؟
قطعا طاقت شنیدن هر حرفی را داشتم جز اینکه بگوید برادرت فروخته شده....
چشم دوختم به دهانش تا زودتر حرف بزند...
او هم انگار از حرفش مطمئن نیست کمی صبر کرد و بعد با طمأنینه گفت:"نمیخوام ناراحتت کنم
پاییز اما یه حسی بهم میگه پدر و مادرت یا بهت دروغ گفتن یا کامل حقیقتو نگفتن...اگر اون
خانواده اسم و تاریخ تولد برادرت رو میدونستن حتما با پدر و مادرت در ارتباط بودن...شاید
زمانی که خانوادت با کلی پرس و جو و پیگیری برادرت رو پیدا کردن نتونستن ببیننش و نامه
نوشتن...شاید هم خدای نکرده بخاطر وضعیت مالی برادرت رو فروختن و همراهش شناسنامه
گذاشتن...."
سکوت کرد....
انگار نه انگار وسط جشن تولد بودیم....
قضیه پویان انگار برایش جذاب شده بود و دوست داشت زودتر پیدایش کند...


سرفه ای کرد و پرسید:"پاییز شناسنامه ی داداشت خونتونه؟؟؟"
سری تکان دادم:"نمیدونم....اگر هم هست من خبر ندارم....اما روز تولد و سال و ماهشو دقیق

romangram.com | @romangram_com