#پادشاه_من_پارت_309
رنگ چشم هایش کمی روشن تر از من بود و همین من را به شک می انداخت....
آب دهانم را پایین فرستادم:"چیزی نیست....مثل اینکه فشارم افتاده بود....شما چرا شرمنده
باشید..."
لبخندی زد:"به هرحال من بازم عذر خواهی میکنم..."
جوابش را با لبخندی دادم که بلند شد و رفت....
نفس راحتی کشیدم و سرم را پایین انداختم و زل زدم به کفش هایم....
کاش نیامده بودم....
در عذاب بودم....
فقط آرامش آغوش مادرم را میخواستم...
دست هایم عرق کرده بود....
حس غریبی داشتم....
هم دوست داشتم بمانم و کنار عشقم تولدش را جشن بگیرم و هم دوست داشتم زود به خانه بروم
و ماجرای پویان را بازگو کنم...
دستی روی دستم قرار گرفت....
گرمای دستش آنچنان دلم را گرم کرد که تمام فکر ها و تصور هایم را فراموش کردم...
چشم هایم را بستم....
کاش میشد دست هایش را میگرفتم و میبوسیدم....
نفس عمیقی کشیدم و با لبخند برگشتم و نگاهش کردم....
با همان لبخند زیبای کنج لبش نگاهم کرد:"دلم نیومد تنها ببینمت...اصلا مگه میشه از تو دور
romangram.com | @romangram_com