#پادشاه_من_پارت_308
لبخندی زدم:"بریم بیرون....حیف جشن تولدت که بدون تو برگزار بشه..."
خنده کوتاهی کرد و گفت:"فقط یه چیزی..."
خیره شدم در چشمانی که عاشقشان بودم:"چه چیزی؟؟؟"
دستم را گرفت و همزمان بلند شدیم:"کنارم بشینی..."
جلوی آیینه ایستادم و او را هم وادار کردم که بایستد:"جلو دانشجو ها زشته....با فاصله اما
کنارت باش..."
خندید:"باشه...بیا بریم دیگه..."
آرایش صورتم خراب نشده بود و از این بابت شانس آورده بودم...
نفس عمیقی کشیدم و پشت سر امیرحسین راه افتادم....
صدای موسیقی خیلی زیاد بود و آدم را به وجد می آورد...
لبخندی کنج لبم نشاندم و روی مبل با فاصله از امیرحسین نشستم....
جمع صمیمی بود و شلوغ...
هرکسی مشغول کاری بود....
جشن تولد های بچه پولدار ها با بقیه بچه چقدر تفاوت داشت...
پا روی پا انداختم که حس کردم کسی کنارم نشست...
ترس را از خودم دور کردم و نگاهش کردم...
با دیدن پویان پسر عموی امیرحسین خودم را عقب کشیدم و لبخند کجی زدم که گفت:"خانوم
پاییز شما چی شدی یهو؟؟؟تا اسم من رو گفت اینجوری شدید....من واقعا شرمنده ام..."
یعنی میشد که این برادرم باشد؟
romangram.com | @romangram_com