#پادشاه_من_پارت_306
دلم نمی خواست چشم هایم را باز کنم....
یا اگر باز میکردم او نباشد....
صدای آرامبخش امیرحسین گوشم را نوازش داد:"خانومی؟؟؟عزیز دلم؟؟؟پاییزم؟؟؟باز کم
چشماتو قشنگم....باز کن چشماتو که مردم از نگرانی..."
نگرانم بود...هم به زبان آورد و هم از صدای لرزانش میشد فهمید...
آرام آرام لای چشم هایم را باز کردم....
اولین تصویر صورت نگران امیرحسین بود....
به زور لبخند زدم:"خوبم امیرحسین....نگران نباش..."
سرش را پایین آورد...طوری که نفس هایش به صورتم میخورد و من را تا ابر ها میبرد....زمزمه
کرد:"چت شد یهو؟؟؟از ترس داشتم میمردم....گفتم اگه خدایی نکرده اتفاقی برات بیفته من چه
غلطی بکنم..."
نگاهم را از نگاه نگرانش گرفتم:"ببخشید....دست خودم نبود....گفتی پویان و تصور اینکه پسر
عموت پویان گمشده ما باشه حالمو بد کرد..."
صورتم را در دستش گرفت و متعجب نگاهم کرد:"چی میگی؟؟؟پویان گمشده؟؟؟"
تازه یادم افتاد که به امیرحسین چیزی نگفته بودم....
اشک در چشمانم حلقه زد...خودم را کمی بالا کشیدم تا بنشینم....با دیدن دستم که در دست
امیرحسین است به کل فراموش کردم چه میخواستم بگویم....
نمی دانستم بخندم یا اشک بریزم...
همیشه اشک و آه چیره است بر خنده....
romangram.com | @romangram_com