#پادشاه_من_پارت_305
سرفه ای کرد که باعث شد سرم را بالا بیاورم....
پسر جوان نزدیکمان شده بود...
امیرحسین به من اشاره کرد و با مهربانی گفت:"پاییز خانوم یکی از بهترین دانشجو های من و
بهترین همراهم....تا چند وقت دیگه همسرم هم میشن..."
پسر لبخندی زد:"خیلی خوشوقتم خانوم..."
دست هایم را درهم گره کردم و آرام گفتم:"همچنین..."
و اینبار انگشت اشاره اش به سمت پسر رفت و گفت:"و ایشون هم پسر عموی بنده آقا پویان..."
پویان....
اسمش پویان بود...
اسم برادر گمشده من هم پویان بود...
ته دلم خالی شد...
نفس کم آوردم....
یعنی میشد که او پویان ،برادرم باشد....
اتاق دور سرم چرخید...
قلبم محکم به سینه ام کوبیده میشد....
توانم را از دست دادم...
زیر لب نامش را صدا زدم و ...
__________
حس کردم دست نرمی دست هایم را نوازش میدهد...
romangram.com | @romangram_com