#پادشاه_من_پارت_294


شک داشتم برای پرسش بعدی اما نمیتوانستم بیخیال باشم....
نگاهش کردم و پرسیدم:"خب....خب چرا عمل نمیکنی؟؟؟مگه راه درمان نداره؟؟"
لبخندی زد و یک تکه سیب سمتم گرفت:"چرا درمان که داره....با پیوند فقط مشکلم حل
میشه....خب اسمم توی نوبته.....قلب دیگه....باید یه تصادفی خدایی نکرده پیش بیاد...بازم خدایی
نکرده یکی مرگ مغزی بشه و بعد خانواده رضایت بدن که قلبش اهدا بشه....خیلی
سخته....پیگیرم اما تاحالا که جور نشده...."
مکثی کرد و تکه از سیبش را خورد:"حالا چی شد این سوال رو پرسیدی؟"
لبخندی زدم:"دلم نمیخواد دیگه درد بکشی...عذاب میکشم وقتی درد داری..."
نفس عمیقی کشید:"عادت میکنی حالا..."
سری تکان دادم و ساکت شدم...
کاش زودتر عمل پیوند انجام میشد و خوب میشد...
طاقت هربار درد کشیدنش را نداشتم...
نگاهش کردم که یک دفعه بلند شد...
من هم بلند شدم:"چی شد؟؟؟"
لبخندی زد و گوشه تخت را گرفت:"دیگه برم...شما هم انگار جایی می خواستید برید ،مزاحم
نباشم....خیلی ام موندم...میری کتمو بیاری؟؟؟"
لب هایم را آویزان کردم:"خب نرو دیگه...ناهار بمون بعد..."
خندید:"زشته دیگه...خانوادت حالا میگن چه استاد پررویی...امروز اومدم که بهت بگم به زودی
میام خواستگاری....خواستم به بابات بگم روم نشد..."


romangram.com | @romangram_com