#پادشاه_من_پارت_293
به تخت تکیه کردم و سرم را پایین انداختم:"ببخشید...من باعث شدم حالت بد شه..."
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد و سریع مثل من به تخت تکیه کرد و گفت:"نه عزیزم....این قلب با
من همیشه سر ناسازگاری داره کسی مقصر نیست....فقط طاقت شنیدن اون حرفت رو نداشت..."
لبخند کجی زدم:"بازم ببخشید..."
تنها لبخند زد و خیره شد به من...
سعی داشتم نگاهش نکنم اما در هر لحظه غافلگیرم میکرد...
آخر دوام نیاورد و گفت:"پاییز؟؟"
نگاهش کردم:"جان؟؟؟"
مظلوم گفت:"چشمات اذیتت نمیکنن؟"
خندیدم و گفتم:"نه ولی انگار شما رو دیوونه کرده..."
بلند خندید:"بی وجدان نمیزاره حرف عاشقانه بزنم..."
خنده ام را جمع کردم:"شما بدون حرف عاشقانه ها زیاد دلبری میکنید...یکمم فکر قلب منم
باش خب..."
خندید:"ای شیطون..."
چقدر حرف زدن با اورا دوست داشتم...
کنارش بودن چقدر دلنشین است...
دلم میخواست دست به دامان زمان میشدم که نگذرد...
سرم را پایین انداختم و پرسیدم:"خوبی امیرحسین؟؟"
میوهای برداشت و مشغول پوست گرفتن شد:"آره...قرصمو که بخورم دردش کمتر میشه..."
romangram.com | @romangram_com