#پادشاه_من_پارت_291
لبم را به دندان گرفتم....
هوای دونفره حرف های عاشقانه میخواست...
عکس العملش را ندیدم....
اما دیدم که چای را روی تخت گذاشت و دست هایش را درهم گره کرد....
وای دست هایش...
کاش میشد دست هایش را میگرفتم...
میگرفتم و می بوسیدم...
می بوسیدم و می گفتم از اینکه کنار می و دوستم داری و دوستت دارم ممنونم....
دست هایش را بگیرم و فشار بدهم...
آنقدر فشار بدهم تا پوست سفید دستش قرمز شود...
دلم شیطنت میخواست...
شیطنت ها هم کاش عاشقانه میشد...
احساس میکردم قلب نا آرامی میکند...
حس کردم امیرحسین به چیزی نیاز دارد که سکوت کرده...
آرام سرم را بالا بردم و نگاهش کردم...
تند تند نفس میکشید....
قلبم تیر کشید....
حرف با قلبش چه کرده بود...
romangram.com | @romangram_com